امان از گرما
کفش نی نی
اولین کفش تابستونی پسرم که بابایی براش خریده ...
نویسنده :
آزاده
23:34
اولین باری که مامانی کوروش رو گذاشت خونه سحر جون .....
عزیز مامان امروز عصر من کار داشتم و نمی تونستم تورو همراه خودم ببرم. چند روز پیش که با هم رفتیم منیریه خرید کنم خیلی شیطونی کردی حتی ویترین چند مغازه ورزشی رو بهم ریختی تا توپ بسکتبال پشت ویترین رو برداری بازی کنی تصمیم گرفتم تو رو ببرم خونه دختر خاله سحر. از چند روز پیش گفتم می تونه تو رو نگه داره ؟ با کمال میل و لطف زیاد قبول کردن. و گفت از همین حالا می گم 4 شنبه تمام وقت من مال کوروش از اینکه همیشه می دیدم با سحرجون بازی می کنی خیالم راحت بود البته بابایی چند باری به من زنگ می زد و می گفت نکنه کوروش اذیت و بی قراری کنه. خلاصه وقتی برگشتم سحرجون تعریف کرد که چقدر باهم بازی کردید و تو چه کارها که نکردییییی ب...
نویسنده :
آزاده
0:54
تله سیژ توچال
این هفته هم دوشنبه با مامان و بابا رفتیم توچال بابایی می گه کوروش امروز دوتا تجربه جدید داشته اول اینکه تا ارتفاع بالاتر از روزهای دیگه رفتیم و دوم برگشتنی از جشمه تا ایستگاه 1 با تله سیژ اومدیم من نه کلاه می خوام نه عینک !!! ! مامانی فکر می کرد من امشب خسته ام و زودتر بخوابم ولی کلی بازی کردم بعد هم لالایی گوش دادم بعد خوابیدم  ...
نویسنده :
آزاده
17:34
بدون عنوان
سلام دوستان اگر می خواهید به من رأی بدید شماره 333 را پیامک کنید به 20008080200 ...
نویسنده :
آزاده
12:11
مسافرت اردیبهشت
این عکس رو مامانی قبل از سفر وقتی منتظر بودیم بابایی بیاد از من گرفت تازه از خواب بیدار شده بودم ...
نویسنده :
آزاده
1:06
اتاق کوروش
پسر گلم امروز داشتم اتاقتو مرتب میکردم از خواب که بیدار شدی اومدی اتاقت انگار فهمیدی همه چیز تغییر کرده یه خنده شیطنت آمیز کردی و رفتی طرف اسباب بازی هات که توی تخت بودن ...
نویسنده :
آزاده
0:43
16 ماهگی کوروش
پسرگلم امروز ششم تیره و تو 16 ماهه شدی . امروز خیلی خوشحال و بازیگوش شدی. الان هم که دارم این پست رو مینویسم مرتب می آیی و می پری توی بغلم که بریم باهم بازی کنیم . شاید هم امروز من بیشتر برات وقت گذاشتم که این قدر تو شنگول شدی مامانی !!! ای کاش همه لحظه های زندگیمو می تونستم با تو بگذرونم و فقط و فقط با تو بازی کنم. هر کاری که تو دوست داری دلم برای یک ماهگیت تنگ شده برای سال پیش همین موقع ها هم همین طور ...حتما سال دیگه هم برای یک این طور روزی دلم تنگ می شه برای شیرین کاری هایی که تازه یاد گرفتی و من و بابا به تو ذوق می کنیم... دیگه یادگرفتی چیزهایی رو که از توی ظروف آشپزخونه می...
نویسنده :
آزاده
18:19
قصه بی غصه
رفته بودم فروشگاه : یکی ازاین فروشگاه های بزرگ یک پیرمرد با نوه اش آمده بودخرید .پسر مدام غرغر میکرد .پیرمرد می گفت: آرام باش فرهاد، آرام باش عزیزم، جلوی قفسه خوراکی ها ، پسر خودش را زمین زد و دادو بیداد... پیرمرد گفت: آرام باش فرهاد جان . دیگر چیزی نمانده خرید تمام شود. دم صندوق پسر چرخ دستی را کشید چند تا ازاجناس را روی زمین انداخت، پیرمرد باز گفت : آرام باش فرهاد آرام ! تمام شد. دیگر داریم می رویم بیرون! من بسیار تعجب کرده بودم. بیرون رفتیم وبه او گفتم اقا شما خیلی صبور هستید. نوه ات این همه اذیت کرد فقط به او گفتی آرام باش فرهاد! پیرمرد قیافه ای ناراحت مرا نگاه کرد و گفت: عزیزم ، فرهاد اسم من است ، او ا...
نویسنده :
آزاده
11:21









