کوروشکوروش، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

یکی یک دونه مامان و بابا

اتاق کوروش

پسر گلم امروز داشتم اتاقتو مرتب میکردم از خواب که بیدار شدی اومدی اتاقت انگار فهمیدی همه چیز تغییر کرده یه خنده شیطنت آمیز کردی و رفتی طرف اسباب بازی هات که توی تخت بودن ...
7 تير 1392

16 ماهگی کوروش

پسرگلم امروز ششم تیره و تو 16 ماهه شدی .     امروز خیلی خوشحال و بازیگوش شدی. الان هم که دارم این پست رو مینویسم مرتب می آیی و می پری توی بغلم که بریم باهم بازی کنیم . شاید هم امروز من بیشتر برات وقت گذاشتم  که این قدر تو شنگول شدی مامانی !!!  ای کاش همه لحظه های زندگیمو می تونستم با تو بگذرونم و فقط و فقط با تو بازی کنم. هر کاری که تو دوست داری دلم برای یک ماهگیت تنگ شده برای سال پیش همین موقع ها هم همین طور ...حتما سال دیگه هم برای یک این طور روزی دلم تنگ می شه برای شیرین کاری هایی که تازه یاد گرفتی و من و بابا به تو ذوق می کنیم... دیگه یادگرفتی چیزهایی رو که از توی ظروف آشپزخونه می...
6 تير 1392

قصه بی غصه

  رفته بودم فروشگاه : یکی  ازاین فروشگاه های بزرگ یک پیرمرد با نوه اش آمده بودخرید .پسر مدام غرغر میکرد .پیرمرد می گفت: آرام باش فرهاد، آرام باش عزیزم، جلوی قفسه خوراکی ها ، پسر خودش را زمین زد و دادو بیداد... پیرمرد گفت: آرام باش فرهاد جان . دیگر چیزی نمانده خرید تمام شود. دم صندوق پسر چرخ دستی را کشید چند تا ازاجناس را روی زمین انداخت، پیرمرد باز گفت : آرام باش فرهاد آرام ! تمام شد. دیگر داریم می رویم بیرون! من بسیار تعجب کرده بودم. بیرون رفتیم وبه او گفتم اقا شما خیلی صبور هستید. نوه ات این همه اذیت کرد فقط به او گفتی آرام باش فرهاد! پیرمرد قیافه ای ناراحت مرا نگاه کرد و گفت: عزیزم ، فرهاد اسم من است ، او ا...
5 تير 1392

سه شنبه 4/4

پسر گلم دو روزه که پشت سرهم می آید ولنجک کوهنوردی امروز عصر باد خنک و تندی می وزید مجبور شدیم قبل ازرسیدن به ایستگاه3 توچال من و کوروش برگردیم . اینجا که منتظر برگشتن بابایی هستیم چند تا عکس گرفتیم. کوروش بر بام تهران شکلات !؟؟ نه اصلا میل ندارم مامان   پسمل گل من موقع دیدن  لالایی که از شبکه پویا پخش می شه اونقدر غرق این لالایی ها شده که داره طالبیشو با پوست می خوره مامان فدات بشه که این قدر رفتی تو حال وهوای لالایی   ...
5 تير 1392

5 شنبه 30 خرداد / آبشار سنگان

ا مروز دسته جمعی اومدیم آبشار سنگان. از جاده کن اومدیم روستای سولقان بعد هم رسیدیم به روستای قشنگ سنگان . از ماشین که پیاده شدیم 3 ساعت کوهپیمایی کردیم تا رسیدیم به این آبشار زیبا. من که عاشق آب بازی هستم دویدم طرف آب و هر چه سنگ اطراف رودخونه بود انداختم توی آب . چندبارهم خودم افتادم توی آب و همه لباس هام خیس شد   اینم یه باغ گیلاس که توی مسیر بود . قبل از رسیدن به این باغ هم  باد تندی اومد و کلاهم افتاد توی یک دره مامانی نگران بود که من گرما زده نشم    بعد از اون همه بازی تو آب و باغ  گیلاس توی راه که می اومدیم خوابیدم آخه مامانی منو ...
1 تير 1392